بیامدیم ز مصر و دو صد قطار شکر تو هیچ کار مکن جز که نیشکر مفشار
نبات مصر چه حاجت که شمس تبریزی دو صد نبات بریزد ز لفظ شکربار
1141
ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار بشارتیست ز عمر عزیز روی نگار
ز خواب برجهی و روی یار را بینی زهی سعادت و اقبال و دولت بیدار
همو گشاید کار و همو بگوید شکر چنان بود که گلی رست بی قرینه خار
چو دست بر تو نهد یار و گویدت برخیز زهی قیامت و جنات و تحتها الانهار
بگو به موسی عمران که شد همه دیده که نعره ارنی خیزد از دم دیدار
برای مغلطه می دید و دیدنش می جست زهی مقام تجلی و آفتاب مدار
ز بامداد چو افیون فضل او خوردیم برون شدیم ز عقل و برآمدیم ز کار
ببین تو حال مرا و مرا ز حال مپرس چو عقل اندک داری برو مگو بسیار
برو مگوی جنون را ز کوره معقولات که صد دریغ که دیوانه گشته ای یک بار
مرا در این شب دولت ز جفت و طاق مپرس که باده جفت دماغست و یار جفت کنار
مرا مپرس عزیزا که چند می گردی که هیچ نقطه نپرسد ز گردش پرگار
غبار و گرد مینگیز در ره یاری که او به حسن ز دریا برآورید غبار
منه تو بر سر زانو سر خود ای صوفی کز این تو پی نبری گر فروروی بسیار
چو هیچ کوه احد برنیامد از بن و بیخ چه دست درزده ای در کمرگه کهسار
در آن زمان که عسل های فقر می لیسیم به چشم ما مگسی می شود سپه سالار
چه ایمنست دهم از خراج و نعل بها چو نعل ماست در آتش ز عشق تیزشرار
1142
درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر نه رنج اره کشیدی نه زخمه های تبر
ور آفتاب نرفتی به پر و پا همه شب جهان چگونه منور شدی بگاه سحر
ور آب تلخ نرفتی ز بحر سوی افق کجا حیات گلستان شدی به سیل و مطر
چو قطره از وطن خویش رفت و بازآمد مصادف صدف او گشت و شد یکی گوهر
نه یوسفی به سفر رفت از پدر گریان نه در سفر به سعادت رسید و ملک و ظفر
لیگ عاشقان...
ما را در سایت لیگ عاشقان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: mehrdad
بازدید: 153
تاريخ: چهارشنبه
8 خرداد
1392 ساعت: 10:04